سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره

eshgham,sevda

شب چله 94

سلام ناز گل من امسال با خانواده بابا جون رفتیم بیرون. خوب بود خدا روشکر شما قبل از رفتنمون در حالی که کاملا حاضر بودی روی مبل خوابت برد عزیزم. برات چند تا عکس گرفتم که در ادامه برات می زارم.     جیگر من با مامانش و باباش.     دخمل طلای من.     این کاردستی شما توی مهد     من و دخمل نازم   ...
7 دی 1394

سودا و دکتر پراگومی

سلام دردونه من. از اینجا بگم که دکتر مامان و خاله الهام و دایی جواد ، دکتر پراگومی بوده و از ابتدای به دنیا اومدنت عزیزم شما رو هم پیش آقای دکتر می بردم . اوایل که فقط مرتب گریه می کردی و سر آقای دکتر رو می بردی ولی الان که خانوم شدی سه بار است که اصلا گریه نکردی و مثل دخترهای خوب میذاری دکتر معایناتش رو بکنه البته نا گفته نماند که آقای دکتر  به بچه ها آمپول نمی ده مگر در موارد خاص. همیشه موقع سرما خوردگی ها که می شد من از بد غذایی شما به آقای دکتر می گفتم و بنده خدا می گفت هر موقع حالش خوب شد بیارینش تا براش دارو بدم. چون تو بچگی سابقه خوبی از دکتر تغذیه رفتن برای شما نداشتم نمی بردمت. دو هفته گذشته تصمیم گرفتم که حتما ببرمت پیش آقا...
25 آذر 1394

آذرماه 94

سلام عزیز دوردونه شیطون بلای مامان. وای از دست شیطونیهات دیگه نمی دونم باید چیکار کنم. ماشالله یه گوله آتیش شدی که مرتب چل چلی می کنه. دیشب برای اولین بار به کمک صندلی خودت دو تا بشقاب و چند تا قاشق و یه لیوان برای مامان شستی. کلی خوشحال بودی و احساس بزرگی می کردی. دویدی و به بابا جون با کلی شادی گفتی که طرف شستی. الهی مامان قربون اون دستهای کوچیک بشه دختر نازم. از طرفی توی خونه مرتب شعرهای مهد رو می خونی. اونهایی که کامل بلدی کامل می خونی و بقیه رو نصفه نصفه. مامان عاشق شعر خوندانت هست. روزهایی که تو مهد غذاتو کامل خوردی به محضی که میرسم خونه بهم می گی و خودتو کلی لوس می کنی. دیروز دومین کاردستی که خودت درست کردی رو اوردی خونه. ...
3 آذر 1394

اولین عکس مهد سودا

سلام عسل مامان دیروز وقتی از مهد اومدی با خودت یه عکس خوشگل اوردی که امروز اوردم شرکت و برات اسکن کردم. خیلی ناز شدی خوشگلم. دوست دارم یه عالمه     ...
25 آبان 1394

یه روز خوب

سلام عزیزم می خوام برات خاطره دیروز رو بگم (94/08/22) به شما خیلی خیلی خوش گذشت فکر نکنم هیچ روزی مثل دیروز شما خوشحال بوده باشی. صبح حدود ساعت 7.45 مامان داشت ظرفها رو می شست که شما دختر ناز اومدی تو آشپزخونه . مامان جون بغلت کرد و بوسیدت. بعد دو تایی دستو صورت شما رو شستیم و یه تخم مرغ خوشمزه که برات درست کرده بودم خوردیم و کیف لباسامون که از قبل اماده بود رو برداشتسم و دوتایی رفتیم پارک آبی آفتاب تا ساعت 13.15 اونجا بودیم و به شما ببر کوچولوی من خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . دقیقا مثل یه ماهی تو آب بازی می کردی. از شب قبلش کله پاچه گذاشته بودم پخته بشه وقتی سفره رو انداختیم قبل از بابا جون شما شروع کردی به غذا خوردن و بعد از بابا جون تموم ...
23 آبان 1394

یک عکس ناب

امروز لابهلای مدارکم تمامی سونو گرافی های بارداریمو پیدا کردم. یه روز با بابایی رفتیم سونو فقط به خاطر اینکه از سالم بودن تمامی بدنت مطمئن بشیم یه عکس خیلی خیلی خوشگل دکتر بهمون نشون داد که همه جا با خودمون می بردیمش و شما رو به همه نشون می دادیم. اینم همون عکس دخمل نازم. مامان فدای اون تپلیهات بشه عزیزم.   ...
20 آبان 1394

آبان ماه 94

سلام عزیز دوردونه مامان شما هر رور هر روز بزرگتر عاقل تر و باهوش تر می شی. خیلی خیلی شیرینی عزیز من. به شکر خدا دیگه مشکلی برای رفتن به مهد نداری و به محضی که از خواب بلند میشی دوست داری بری مهد کودک حتی اگه مامان خونه باشه. توی این چند هفته چهار بار مامان بردت مهد و خداروشکر خیلی خوب و راحت جای درب مهد کودک از من جدا شدی. فقط بعد  از اومدن از مهد تلافی تمام مدتی که نیستی رو در میاری و خیلی مامان زری رو اذیت می کنی از حدود یاعت چهار هم مرتب به من زنگ می زنی و می خوای که بیام خونه. این موضوع منو خیلی اذیت می کنه و اکثر روزها دارم زودتر میام خونه. دخمل با احساس من، من تو رو خیلی دوست دارم از اینکه اون بازه زمانی که از مهد میای من نیستم...
12 آبان 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد